تبليغاتX
آغاز کسی باش که پایان تو باشد

آغاز کسی باش که پایان تو باشد

.....تولد تولد تولدش مبارک.........

 

سلام .....خیلی وقته آپ نداشتم ...اما واسه دیدن نظرا سر می زنم ....هر چند این کلبه خرابه  ما خیلی وقته خاک داره از سر و روش می باره ولی گفتم شاد یکی گذرش این ورا بیفته .......امسالم شد ۱۹ خرداد و ............آخه ما دوتا توی ی روز دنیا اومدیم..........من برای دومین ساله که دارم بدون دوستم طاهره تولدمو می گیرم ......تولد که نه ...یه یادی از روزی که من...ساجده اومد و شدم یکی از بنده های خدا....ولی ای کاش هیچ وقت اون ۱۹ خرداد نمی رسید ....ولی رسیده و من باید زندگی کنم.....امسالم اون نیست مثل سال قبل....

بازم که دارم حرف چرت می زنم ..آخه یکی نیست بگه دختر تو که رفتی مکه اونجا با خدا عهد بستی که دیگه از دلتنگیت در مورد طاهره نگی.........ولی مگه دل آدم میذاره....خدا یا ببخشید...اگه دوباره گله کردم ......................امیدوارم طاهره هم هرجا هست خوشبخت باشه و زیر سایه ی پدرو مادرش و آقاش سالم باشه .........یاحق


 

نوشته شده توسط ساجده و تارا در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 ساعت 17:22 موضوع | لینک ثابت


::::.....طنز::::....

 

راننده کامیونی وارد رستوران شد.
دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد.
راننده به او چیزی نگفت . دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچی جواب داد : از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتی داشت می رفت دنده عقب 3 موتور نازنین را خرد کرد و رفت.


 

نوشته شده توسط ساجده و تارا در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت


جهبه ها ی::::....

 

 

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه

سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش

کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر

می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را بازكردم تا علت را دريابم

دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ريزد

سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجاهستند؟ا

خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستنند. پرسيدم:

پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده

من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه

..... غم هایت را دور بریزی

 

 


 

نوشته شده توسط ساجده و تارا در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت


خدا:::::..::::

مردي با خود زمزمه كرد خدايا با من حرف بزن يك سار شروع به خواندن كرد اما مرد نشنيد. فرياد برآورد: خدايا با من حرف بزن«آذرخش در آسمان غريد» اما مرد گوش نكرد. مرد به اطراف خود نگاه كرد و گفت: «خدايا بگذار تورا ببينم» ستاره اي درخشيد اما مرد نديد. مرد فرياد كشيد: خدايا يك معجزه به من نشان بده نوزادي متولد شد اما مرد توجهي نكرد. مرد در نهايت ياس فرياد زد: خدايا خودت را به من نشان بده و بگذار تورا ببينم، پروانه اي روي دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد.

تا حالا چه قدر به اطرافت توجه کردی تا خدا رو ببینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط ساجده و تارا در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 8:59 موضوع | لینک ثابت


به خوندنش می ارزه:::::....::ک

 

 

تنهایی من

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

برنده و بازنده

در دنياي بچه ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم برنده هست ولي در دنياي بزرگتر ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم بازنده است

 

عوضش نمي كنم

دستتو بکن تو موهات و يک تارشو بگير تو دستت.....گرفتي؟حالا اوني که تو دستته.همونو به صد تا دنيا نميدم

گريه كن

 

وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن . براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو . ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه . حالا فهميدي چرا اب دريا شووره؟

شايد

 

شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ مي زنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ولي تو اون رو نمي شناسي

گل نيلوفر

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم! سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم ... گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده...

عشق

سعي کن هميشه تنها باشي چون تنها به دنيا آمده اي و تنها مي ميري بگذار عظمت عشق را هيچ گاه درک نکني چون آنقدر عظيم است که تو را در زندگي نابود مي کند اما اگر عاشق شدي ... فقط يک نفر را دوست بدار بخند ، گريه کن و قدم بردار تنها براي يک نفر

            چند بخشه؟؟؟؟

    وقتی معلم پرسيد عشق چند بخشه؟زود دستمو بالا بردم گفتم يک بخش، اما از
            وقتی تورو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه:اتشه ديدنه تو.... شوقه با تو
            بودن....و اندوهه بی تو بودن!!!

 

 


 

نوشته شده توسط ساجده و تارا در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 ساعت 1:32 موضوع | لینک ثابت


سال نو::..

 

سال نومي شود.زمين نفسي دوباره مي كشد.برگ ها به رنگ درمي آيند و  گل ها لبخند مي زند و پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز  دوباره...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم.سهم ما چيست؟..نقش ما چيست؟...پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟...زمين سلامت مي كنيم و ابرها درودتان باد و  ...سال نو مبارك  ...چون هميشه  اميدوار و چون هميشه  تلخ...سال نومبارك...


 

نوشته شده توسط ساجده و تارا در چهارشنبه یکم فروردین 1386 ساعت 13:53 موضوع | لینک ثابت


سکوت مرگبار را...........

 

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد،

گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش،

که او يکريزو پي در پي دم گرم خوشش را در گلويم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،

بدين سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را ...........

 


 

نوشته شده توسط ساجده و تارا در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 22:39 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به تمام کسانی که معنی عشق را فهمیده اند....

 امشب می خواهم بنویسم.....

از دلم.پس گوش کن ای دوست

از مرغ اسیری که در حسرت پرواز نفس های سردش را به اوج اسمان سوق میدهد

از گل پژمرده ای که در انتظار قطره ای باران حس سنگینی گلبرگهایش را از شانه اش

خالی می کند

از دریای راکد و مردابی که نمی تواند...نمی تواند عمق تلاطمش را به صخره بکوبد

او کبوتر اسیر بی پروازی که هیچ گاه به قله نفسهای گرم نمی رسد

روز از پی روز   فصل از پی فصل   عمر می گذرد بیهوده لحظه ها را تاب نتوان

کرد

لحظه ها بوی فرسودگی خاطره را می گیرند

خواندن نام تو تکرار در همه خاطره هاست

روزها را گذر نتوان کرد

لحظه ها را هیچ نتوان اندوخت  

پس تو ای محبوب من کی می ا یی؟       

و یک شب

که باران بارید تمام فصلهای کاغذی ام را اب برد

با این همه باز هم می خواهم قبل از مرگ افتاب باران ببارد و من بنویسم

این نوشته را تقدیم می کنم به او...

با یاد او و با صدای نفسهای او

هیچ کس از جنس او نبود

اینچنین که هستم...که هستی

نمی گویم خوب"تمی گویم پاک"نمی گویم مهربان"

ولی به خدا قسم

قسم بع راز چشمهای قشنگش   اندازه هر چه دل تنهایی ات بخواهد

با همه وجود و با هر چه عشق و عشق

دوستش دارم

اندازه یک عشق بزرگ است

عشق ابهام است و ابهام عشق بی انتهاست

ولی عشق واقعی باید پاک باشد و ناب

عشق بی علامت است

پس این را بدان

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن پس ای عزیزم

بعد دیدار تو باشد وقت پایانم


 

نوشته شده توسط ساجده و تارا در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 13:14 موضوع | لینک ثابت


وقت رفتن

وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه

وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه

سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب

عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب

تو اين سكوت بی صدا ، بازم دلم از تو رميد

خسته و دل شكسته ام ، خالی ام از عشق و اميد

اين گريه هميشگی ، مونده تو شبهای من

تو اين روزهای بی وفا ، عشق رو تو دادی ياد من

اين قلب خسته و نگام ، آخر بی نشونيه

ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه

صدای آخرين من ،تا تو نيای در نمي ياد

تك تك لحظه های من ، فقط تو رو ازم مي خواد


 

نوشته شده توسط ساجده و تارا در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 ساعت 21:38 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به تو مهربانم


 

نوشته شده توسط ساجده و تارا در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 18:51 موضوع | لینک ثابت



در كلبه ما رونق اگر نيست صفا هست آنجا كه صفا هست در آن نور خدا هست

} clock(); //-->